محمد حسن خان اعتماد السلطنه

973

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )

كاملا به صفات و اخلاق نسوان شباهت داشت يعنى از علم عرى ، و كبر و نخوت و غرور او زياده بود چنان كه روزى از طرف پادشاه خواجه‌باشى چند پارچه زرى به طور خلعت براى او آورد چون پارچه‌هاى زرى مطبوع و موافق ميل و سليقه شاهزاده نبود آنها را بدور انداخته به خواجه‌باشى متغيّر شد ، خواجه‌باشى زريها را به حضور پادشاه برگردانيد و مراتب را به عرض رسانيد ، پادشاه برآشفته شاهزاده را در يكى از بروج عمارت سلطنتى اصفهان محبوس ساخت بلكه عقيدهء بعضى بر اين شد كه چشمهاى او را بيرون آورد و يك فقره بيشتر تأييد اين خيال نمود و آن فقره اين بود كه در اوايل اين سال وقتى كه شاه عبّاس به طرف مازندران حركت كرد بعد از آنكه هشت فرسخ از اصفهان دور شده بود تنها يعنى با معدودى از خواص خدم به اصفهان مراجعت كرده وارد عمارت شد و پس از لمحه‌اى بيرون آمده راه اردو را پيش گرفت و به اردو رسيد ، رجال دولت اينحركت شاه عبّاس را به هيچ‌چيز نتوانستند حمل كنند مگر به قتل صفى ميرزا يا به اعمى نمودن او ، امّا آنچه بعد معلوم شد و به تحقيق پيوست مقصود شاه عبّاس از مراجعت به عمارت سلطنتى اصفهان تأكيد در حبس صفى ميرزا بوده نه مقتول و مكحول نمودن او و آغانظر را كه يكى از خواجه‌سرايان محترم بوده و نايب خواجه‌باشى به او موكّل قرار داد . امّا حمزه ميرزا چنان كه ضمنا اشاره شد در سنهء هزار و شصت و نه هجرى متولّد شده مادرش گرجيّه و موسومه به نور النساء خانم بود و من كه خود اين شاهزاده را در مازندران در پيش پدر ديدم علامت رشد و قابليت زياد از سيما و جبههء او تفرّس كردم و شاه عبّاس نيز حمزه ميرزا را به مراتب بيشتر از صفى ميرزا دوست مىداشت و خواجه‌باشى موسوم به آغا مبارك كه در سفر التزام ركاب پادشاهى داشت به اتابكى و لله‌گى حمزه ميرزا برقرار بود . خلاصه دو نفر خواجهء سابق الذكر كه در بالين شاه عبّاس دويّم بودند و بعد از فوت او اين خبر را به دو نفر وزير دادند ، به وزراى مشار اليهم معلوم نمودند كه اگر صفى ميرزا كه حالا بيست ساله و شاهزاده مغرور و متكبّر و بىتربيتى است به سلطنت جلوس كند به واسطهء كبر سنّى كه دارد او را احتياجى به وجود شما وزرا نيست و از براى شما اميد ترقّى نخواهد بود بلكه بيم تنزّل و هلاكت است ، بر خلاف حمزه ميرزا كه طفل هشت ساله مىباشد اگر داراى تاج سلطنت گردد تا